تبليغاتX
بــــــدون عنــــــوان!!!

بــــــدون عنــــــوان!!!

بشر یک "بودن" است در حالی که انسان یک "شدن" است.

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟...

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کوروش رو به کزروس کرد و گفت ،
ثروت من اینجاست.
اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم .


خدا رحمتش کند این مرد بزرگ را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محــــــــــــمد  | 

هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده،غافل مباش!

که انقلاب،پس از پیروزی نیز،همواره در خطر انهدام است ،در خطر ضد انقلاب است؛

مارهای سرکوفته،در گرمای فتح و غفلت ِجشن و غروِرقدرت، باز سر بر می دارند،رنگ عوض می کنند،

نقاب دوست می زنند ، از درون منفجر می کنند،غاصب همه ی دست آوردهای انقلاب می شوند و میراث خوار مجاهدان وتعزیه جوان شهیدان !

پیروزی تو را به آسودگی نکشاند .

زمام منی را به دست گرفتی،سلاح را از دست مگذار،

که ابلیس را اگر از در برانی ، از پنجره باز میگردد،

در بیرون بکوبی،

در درون سربر می دارد ،

در جنگ ناتوان کنی ،

در صلح توان می یابد ،

در منی نابود کنی در من نابودت میکند،…

و چه می گویم ؟ وسواس هزار نقاب دارد ،

در جامعه ی سیاه کفرعریانش کنی ،

ردای سبز دین بر تن می کند،

درچهره ی شرک رسوایش کنی ،

نقاب توحید بر چهره می زند،

 بتخانه را بر سرش ویران کنی ،

در محراب خانه می کند ،

در بدر خونش را بریزی ،

درکربلا انتقام می گیرد ،

 درخندق مدینه شمشیر بخورد ،

در مسجد کوفه پاسخ می گوید،

در احد ،بت حبل را از دستش

بگیری ،

در صفین ،

 قرآن ِ اللّه را بر سر دست می گیرد!

 

خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد. - از دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محــــــــــــمد  | 

می گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست

داشت و می خورد.ابلیس به او گفت: هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به

مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: .....

نه. ابلیس با جادوگری و سحر، آن

 خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد. فرعون تعجب کرد و گفت:

آفرین بر تو که استاد و ماهری. ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این

استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محــــــــــــمد  | 

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و

از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم مشتری با اعتراض گفت : پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند . مشتری گفت : دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند . برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محــــــــــــمد  |